پرنده مسافر

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

کاریابی در استرالیا

دوستانی که هدف مهاجرت دارند و دنبال راهنمایی از یه منبع در استرالیا هستند، میتونن در چاسخ به این پیام با سونیا با آدرسهای تماسش در این پیام در تماس باشند. 

 

G'day Iranian / Aussie docs - I have 17 years experience working as an administrator in an Australian public hospital. I am now commencing my own consultancy business to assist IMGs to get through the Australian system. I'm available to assist with resumes, interview techniques, English / slang teaching, job applications, and general advice etc. Please email me sonyashane@aussiebb.com.au or phone 0419 380 386 if you'd like more details. 

   + مونا ; ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٢
comment نظرات ()

عشق ممنوعه

هیکل باریک و قشنگی داره. موهای گرد و صاف که مرتب رنگ می کنه. همیشه سرووضع مرتب و آراسته داره. از پشت سر که نگاه کنی فکر می کنی یه دختر 5-24 ساله هست ولی وقتی به چهره اش نگاه کنی اثر گذشت زمان را می بینی... شاید بدون اغراق 8-67 را داره. تو اولین محل کارم در استرالیا باهاش آشنا شدم. جزو کادر اداری بیمارستان بود. یه خانم تحصیلکرده، مهربون و دوست داشتنی که مثل یه مادر پای درد دل های من می نشست.خیلی دوسش دارم. واسه همین هنوز هم با اینکه الان در یه ایالت دیگه زندگی می کنم مرتب با هم در ارتباطیم.  همیشه تو چشم های سبز قشنگش یه غم کوچولو بود که وقتی برای اولین بار با هم نشستیم و گپ زدیم فهمیدم این غم و حتی دلمردگی از زمان فوت شوهرش هست...الان 10 سال از اون جریان می گذره. پالین تنها زندگی می کنه تو خونه خوشگل نقلیش....3 ماه پیش برای یه دوره آموزشی رفته بودم ملبورن. با هم قرار گذاشتیم و دیدمش. یه چیزی تغییر کرده بود. چشم هاش می خندید. همیشه ردپای یه مرد را در تغییرات آنی تو روحیه یه زن میشه دید. منم شیطونیم گل کرد و به شوخی پرسیدم نکنه دوست پسر گرفتی. یه نگاهی کرد و لبخند زد. خوب اینجا عجیب نیست که در هر سنی چنین اتفاقی بیفته. اما وقتی داستانش را تعریف کرد.....با هم تو گروه کری که تو محله شان میره آشنا شدن. یه آقای موقر و مودب که گاه گاهی با اشاراتی ظریف توجهش را نشون داده. اما پالین که هنوز هیچ مردی را نمی تونست جایگزین شوهرش بدونه مدتها طفره رفته بود تا اینکه با هم  تو یه کافه قرار میذارن....تا اینجا بنظر عالی بود. بی نقص و دوست داشتنی. بهش گفتم چقدر شیرین تر شده. لبخندی زد، آهی کشید و گفت: اما یه مشکلی وجود داره....اون متاهله!!!!!! با هم کلی قضیه را حلاجی کردیم. یه مرد در انتهای دهه 60 زندگیش چه انگیزه ای جز هم صحبتی را در ملاقات با یه خانم تو حدود سنی خودش میتونه داشته باشه. پالین اولش بشدت مخالف این دوستی بود، هرچند منکر تاثیر مثبت این ارتباط بدلیل شخصیت خوش صحبت، جنتلمن و تحصیلکرده دوستش هم نبود. بعدها او واسش از رابطه سرد خودش با همسرش گفته بود. وارد جزئیات نمیشم فقط همین بس که بگم. این دونفر گاهی به صرف نهار یا چای همو می بینن و بسیار از هم صحبتی هم لذت می برن. با توصیفات پالین کاملا حس ناب عشق را در اون می بینم. واسم عجیبه که حتی در این سن و سال هم میشه عشق را به سبک نوجوونی تجربه کرد.میشه از  هیجان پیش از دیدار و طپش قلب و لرزش دستی که لوت میده، لذت برد. پالین واسم از ترس ها و تردید هاش گفت. همه چی این رابطه واسم جالبه. سعی می کنم قضاوتی نکنم و فقط لذت ببرم از حس قشنگی که واسم توصیف می کنه. متاسفانه اون اقا بخاطر داشتن دخترش که شدیدا مذهبیه و حس مسئولیت واسه همسرش نمی تونه علیرغم میلش ازش جداشه (البته یه بار دو سال پیش مدتی جداشد اما با تحریک و موعظه دخترش دوباره برگشت به خونه اش)

بهش میگم بچه هات خبر دارن؟ میگه دخترم میدونه و فقط واسم خوشحاله. گفتم :پسرت چی؟(پسرش یه آقای 46 ساله هست) میگه اون اولش نگرانم شد. اما دفعه بعد که حرف زدیم بهم گفت: مامان فکر می کنم بابا این آقا را فرستاده تا زندگی تو را تغییر بده!

نمی خوام بگم که چقدر تو ذهنم همش برخورد تک تک این افراد را با مشابهشون در فرهنگ خودم مقایسه کردم!

دیروز یه ای میل از پالین به دستم رسید که نوشته:

I really dont care if this friendship only lasts for a very short time, it has
been enjoyable companionship for me and has made me feel good about myself and more eager to face each day; which
as you know has been a real struggle for the last ten years

 ×××× زندگی خیلی قشنگه با تمام پیچیدگی آدماش  و با تمام جریانات عجیبش!

 

   + مونا ; ٦:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٩
comment نظرات ()

چند نکته راجع به کار و مهاجرت به استرالیا

این روزها بیش از اینکه واقعا سرم شلوغ باشه، فکرم مشغوله. بیشتر واسه امتحان که خیلی جدیه. اینه که فکر نمی کنم به این زودیها بتونم خیلی آپدیت کنم. فکر کنم یه چیزی حدود 10-12 ای میل و پست خصوصی بدون جواب دارم که تقریبا همش برمی گرده به سوال در مورد شرایط مهاجرت. من در یه پست قبلا مفصل در این مورد توضیح دادم. اگر به این پست رجوع کنین تقریبا پاسخ اکثر سوالاتتون را پیدا می کنین.

البته این پست را حدود 1.5 سال پیش نوشتم و طبیعیه که بعضی مطالب تغییر کرده. مثلا اینکه الان بیش از یک ساله که نشنال مدیکال بورد داریم هرچند هنوز برای رجیستریشن مدارک را به اداره های منطقه ای در هر ایالت می فرستیم.

یا مثلا یه سری تغییرات در قوانین مهاجرت و ...

لازمه بهتون تاکید کنم، همونطور که مثلا 30 سال پیش در ایران بدلیل شرایط کشور ما، نیاز مبرم و مقطعی به تعداد زیادی پزشک خارجی وجود داشت که بعد از تولیدات عظیم و فله ای پزشک نیاز برطرف شد، در حال حاضر شرایط مشابهی در استرالیا وجود داره. در کنار تعداد زیاد پزشکان فارغ التحصیل استرالیایی، پزشکان زیادی از انگلیس بکار گرفته شده اند. علاوه بر این من موارد زیادی پزشکانی را می بینم که بعد از 3-4 سال زندگی در کانادا و عدم امکان شروع بکار پزشکی بطور موقت و بعضی دائم اومدن استرالیا. در نتیجه الان شرایط کار برای پزشک های جدید بخصوص تازه فارغ التحصیل های ایران که مجبورن فقط به امکان کار در بیمارستان فکر کنن خیلی سخت شده، هرچند هنوز غیر ممکن نیست.

در مورد افرادی که هنوز دانشجو هستند نمی تونم هیچ توصیه ای بکنم، چرا که شرایط دائما در حال تغییره و اصلا معلوم نیست 6 ماه دیگه چطور باشه. ولی طبعا مهم هست که سعی کنن زبان انگلیسی را تقویت کنن و کتابهای رفرنس را به زبان اصلی و نه فارسی استفاده کنن.

درسته که من اینجا کار و زندگی می کنم اما بعضی اطلاعات من دیگه جدید نیست و این مهم هست که بتونین با بچه های جدید و حتی افرادی که هنوز در ایران هستن و خودشون را برای امتحانات آماده می کنن درارتباط باشین. یه راهش اینه که عضو گروهی بشید در فیس بوک به اسم" Iranian-Australian Doctors" که تعدادی از پزشکان ایرانی مقیم استرالیا و تعدادی هم از ایران عضوند و محیط خوبیه برای تبادل اطلاعات.

جواب خیلی از سوالاتتون را بطور مشروح و موثق میتونین باکمی سرچ در سایت های مربوطه که بعضی هاش را در پستی که بهش لینک دادم نوشتم، براحتی میتونین پیدا کنین.

و امادکتر مینای عزیز، پرسیده بودی در مورد مهاجرت. راستش این خیلی تصمیم شخصییه. هیچکس نمی تونه جواب مطلقی بده که مهاجرت خوبه یا نه. بستگی داره به انگیزه ات برای مهاجرت. اگر انگیزه خیلی قویی داری که سختی های مهاجرت و دوری را میتونی تحمل کنی، یا علی!

اگر در مورد شخص من می پرسی، بزرگترین مسئله من عدم رضایتم از کار بود. من در ایران کار و درآمدم بد نبود اما یه روز نشستم فکر کردم که با توجه به شرایط نابرابر و تبعیض آمیزی که در ایران وجود داره (شاید داستان قبولیم در جراحی دانشگاه تهران که خیلی الکی نذاشتن شروع کنم چون پارتی نداشتم را قبلا تعریف کردم واستون) و حس بدی که از عدم یادگیری مطالب جدید در طی چند سال قبل داشتم و اینکه حس می کردم بعد از فارغ التحصیلی اگر در مرکز آموزشی نباشی عملا فسیل میشی. و از همه مهمتر عدم رضایت از سیستم بهداشتی و ناکارآمد بودنش در درمان بیماران، منو بفکر مهاجرت انداخت. اطلاعاتی کمابیش از سیستم پزشکی استرالیا داشتم و تصمیم گرفتم. خدارو شکر انقدر از کارم راضی هستم که سختی ها را قبول کنم. اما میدونی که ادمیزاد همیشه یه چیزی کم داره....شاید اگر خانواده ام همه اینجا بودن و مطمئن بودم که اونها هم می تونن در شرایط دور از تنش ایران و درآرامش کنارم زندگی کنن، هیچ غصه ای دیگه نداشتم. اما خوب بازم میگم، این خیلی شخصیه و باید خودت تصمیم بگیری... و هرچه زودتر.  یه زمان بذار که اگر در این مدت تونستی موفق باشی و مهاجرت کردی که هیچ اگرنه، پرونده مهاجرت را ببند و بچسب به زندگیت!

 

   + مونا ; ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٢
comment نظرات ()

تا 3 هفته دیگه!

سلام

حالم خوبه!...شدیدا مشغولم به اثاث کشی و این بدجوری از کاروزندگی منو انداخته.

در 4 روز گذشته جمعا 6 ای میل داشتم که اطلاعاتی در مورد مهاجرت و کار پزشکان خواسته بودند. بنظرم هیچکدوم اورژانسی نرسید. امیدوارم از من ناراحت نشید ولی باور کنید جواب دادن به تک تک نامه ها وقت می گیره. اگه به من اجازه بدید 3 هفته دیگه که کمی سرم خلوت تر شه حتما جواب میدم.

*** قابل توجه سروناز یا هراسم دیگه: 90% پزشکانی که تو فکر مهاجرت هستند یا تازه فارغ التحصیلند یا هنوز دانشجو. ببین کار به کجا رسیده؟ اقلا ما یه 10 سالی به شما خدمت کردیم. شما لطفا بجای اینکه همش بنده را ارشاد کنید؛ ببینید چرا وضع اینجوری شده؟...درضمن یاد بگیرید لطفا که هیچوقت رو باد هوا صحبت نکنید.باشه؟

   + مونا ; ۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٢
comment نظرات ()

زنی تنها در آستانه فصلی سرد!

از دوستان دوران راهنماییمه. یادمه اون زمانا دختر خیلی پرانرژی و فعالی بود. از یه خونواده خیلی معمولی و میشه گفت  تنها بچه اون خانواده بود که تو درسش جدی بود. البته درسش متوسط بود اما خیلی به کارهای آزمایشگاهی علاقه داشت. همیشه کلید آزمایشگاه مدرسه دست اون بود. کلاس سوم راهنمایی که بودیم، عشق رفتن به خارج بسرش زد. تو فکر آلمان بود. همش تو خط یادگیری زبان آلمانی بود و دیگه درس را جدی نمی گرفت. سال اول دبیرستان را با همین بازیگوشیهاش مردود شد. واسه هممون عجیب بود. خلاصه اینکه از همون موقع تقریبا برنامه هاش از ما جدا شد. من رفتم ریاضی فیزیک و او علوم تجربی با یه سال فاصله. اما خوب ارتباطمون را حفظ کردیم. اون یه دختر سرتا پا انرژی بود. خلاصه خدارو شکر از فکر آلمان بیرون اومد. اما همچنان بلندپروازیهاش ادامه داشت. کنکور قبول نشد. رفت سرکار. بعد از مدتی  با یه آقای بسیار خوش تیپ که وکالت خونده بود ازدواج کرد و سر یه سال هم بچه دار شد. کمتر می دیدمش. اما تلفنی با هم درارتباط بودیم....تا اینکه 5-6 سال پیش یه بار زنگ زد که میخوام حتما ببینمت. زنی که روبروم تو کافی شاپ نشسته بود خیلی شباهتی به اون دختری که می شناختم نداشت.بیش از ظاهرش منظورم روحیه اش هست. اون دختر مصمم و آتش پاره و شلوغ شده بود یه زن ساکت و عصبی و مضطرب. از مشکلاتش با همسرش گفت. که قسمتیش مسائل فیزیولوژیک زناشویی بود و میخواست بعنوان یه پزشک در میون بذاره. غیر اینکه شوهرش اونو بلحاظ مالی، ادامه تحصیل و کار محدود کرده بود. شده بود یه زن خونه دار. فقط دلش به دخترش خوش بود. راهنماییش کردم پیش مشاور و همینطور یکی از دوستام که متخصص زنان بود... جنگید، سخت جنگید تا تونست شوهرش را راضی کنه که بذاره درس بخونه و بره سرکار... من انقدر درگیر مسائل زندگی خودم بودم که  ازش بیخبر بودم. فقط تو تماسهای گاه به گاه و کوتاهمون می گفت که داره پیام نور زبان میخونه و خیلی خوشحال بود. تا چند روز پیش که تو یاهو مسنجر برام پیغام گذاشت. بهش زنگ زدم .....طلاق گرفته بود! خوب خیلی تعجب نکردم. تازگیها راستش وقتی احوال دوستام را می پرسم شنیدن یکی دو خبر طلاق برام عادی شده. اما معمولا اکثر دوستام شرایط مالی و اجتماعی مستقل دارن. اما این یکی.... میگفت 3 سال دپرشن شدید داشته.درحدی که کارش به چند بار خودکشی و بستری کشیده. 7 ماهه که شوهرش از خونه رفته و تو دفترش اقامت داره. با زنهای زیادی در ارتباطه. تعجب کردم. اونکه مشکل ضعف جنسی داشت حالا چی شده؟... گویا یه سفر به تایلند درمانش کرده بوده و از اونموقع.....!!! خلاصه دوستم از کتکها و تحقیرهایی که دیده بود گفت. از اینکه بزور و از ترس مجبور شده که وکالت هرچی داشته و نداشته به شوهرش بده. از اینکه با توجه به شغل و اطلاعات همسرش عملا همه راه های قانونی به روش بسته است و هیچ قانونی ازش حمایت نمی کنه. از اینکه تا دریافت حکم نهایی پیش دخترشه و بعد بدون یک  ریال مهریه یا هیچ دارایی باید جداشه. خونواده اش هم هرکدوم یه مشکلی دارن و عملا هیچ ساپورتی نداره. می گفت تو 7 ماهی که رفته تونستم داروهام را کم کم با کمک روانپزشک قطع کنم و الان یه کار تدریس پیدا کردم. امیدش به این بود که شوهرش یه سرپناهی در اختیارش بذاره.اونی که باهاش حرف زدم اون دختری نیست که من می شناختم. بعد از 17 سال زندگی؛ من یه زن غمگین، تنها و بی سرپناه را دیدم. دختری که هیچ امیدی به زندگی نداره و ..... 

پی نوشت 1: این روزا تو دلم چی می گذره؟ نمی دونم. شب تا صبح پای کامپیوتر و چک کردن همه سایتها در مورد اخبار ایران.شاید اگه این پست را بخونین کمی حسم را درک کنین. دوری خیلی دردناکه. باور کنین! 

پی نوشت 2: عنوان پست؛ حتما میدونین دیگه....فروغ!

   + مونا ; ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٦
comment نظرات ()

دوباره بر می گردم!

می دونم کار خوبی نیست همینجوری بی خداحافظی و بی خبر بذاری بری. اما باور کنین اصلا دست و دلم به نوشتن نمیره. سرم شلوغ هست اما بهرحال همیشه میشه وقت واسه هرکاری پیدا کرد پس بهانه وقت را نمیارم.

تنبلیم میاد؟...نه فکر نمی کنم. شاید خیلی ساده تو مود نوشتن نیستم. البته تو این مدت اتفاقات خیلی زیاد و مهمی تو زندگیم افتاد. اتفاقات خوب و بد. از اون بداش هم میخوام بعنوان تجربه یاد کنم. تجربه هایی که براش بهای زیادی هم پرداختم. اما خوب باید مثبت فکر کنم. برآیند مجموع این اتفاقات به سمت استقلال و ثبات بیشتر زندگیم پیش رفت. 

راستش خیلی هم پیش میومد که بخوام بنویسم. و حتی درد دل کنم. اما خوب گاهی حس می کنم خیلی هم تو این وبلاگ راحت نیستم. بهرحال خوشبختانه یا متاسفانه تعدادی از خواننده های وبلاگ آشنا هستن و طبیعتا این راحتی را برای نوشتن عریان هرچی تو دلم هست ازم می گیره.

در هرحال هستم. زنده ام. فعالم و امیدوار و شدیدا افتادم تو فاز خرخونی!! سالی که در پیشه سال خیلی مهم و سختیه واسم و باید تو امتحاناتم موفق بشم که بعد از اون همه چی دیگه میفته تو سرازیری. اما جدا همین الان فکرش را که می کنم اگر زندگی بدون این فراز و نشیب ها باشه هم خیلی چیزها کم داره!

یکمی دوباره زندگیم تک قطبی شده؛ کار و درس! کلاس رقص و مهمون بازی هم تعطیل! البته تا 2 ماه دیگه دارم به یه شهر دیگه که دوساعته شهر فعلی هست میرم برای کار سال بعدم. من همیشه عاشق تغییر و رفتن به جاهای جدید بودم. فکر کنم این اتفاق خوبیه. وقتی امتحانام را پاس کنم کلی وقت دارم جاهای جدید راببینم.

در مجموع خوشحالم و امیدوار و شاکر بخاطر همه چیزهای خوبی که نصیبم شده و همه چیزهای بدی که ازم دور شده....اون یه ذره ناخوشی های زندگی هم میذارم بحساب تلنگر که بیشتر قدر داشته ها را بدونم. .... خوب خیلی این پست کسالت بار شد.

فقط اومدم بگم: همه چی آرومه! ... من هستم و ممکنه تا مدتی کمرنگ باشم اما خدا بخواد سال دیگه خوشحال و امیدوار با یعالمه داستان بر می گردم!!!!!

   + مونا ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۸
comment نظرات ()

دلنوشت

کم کم یاد خواهی گرفت

تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند

و

هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.

 

کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی

یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.

 

خوزه لوییس بورخس


پی نوشت1: یعنی ما آدمها انقدر از هم غریبه شدیم که دیگه زبون هم را هم نمی فهمیم؟!

پی نوشت2: گاهی فقط به یکی احتیاج داری که در آرامش بشینه و به حرفات گوش کنه. حتی انتظار نداری نوازشت کنه یا تاییدت. فقط گوش کنه. انتظار زیادی نیست. اما همون هم پیدا نمی کنی!

   + مونا ; ٥:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٩
comment نظرات ()

حالم خوبه؛ حالم خوب نیست!!

دلم خیلی گرفته. نپرسید چرا که خودمم نمی دونم. هرچند دیروز دو تا خبر خوب از خونواده شنیدم. اما عجیب حالم بده. یعنی الان چند وقته اینطوریم. دست خودمم نیست. انگار گیجم. مثل آدمی که شوکه شده. شاید ظرفیت استرس پذیریم کم شده. میگم استرس بعضی هاش همون خبرهای خوبه.

مثلا یه اتفاق جالب پیدا کردن یه دوست عزیز بعد از 17 ساله. دوستی که باید حرفی رو 17 سال پیش بهش میزدم اما نتونستم. و در تمام این 17 سال تو ذهنم داشتم حرفم را بهش میزدم و فکر می کردم اون منو نمی بخشه... باور کنین تب ندارم. هذیان هم نمیگم. الان هم درسته سرحال نیستم اما در نهایت سلامت روحی و روانی دارم اینا را می نویسم. عجیبه. این دنیای اینترنت واسه خودش چه ها که نمی کنه. هفته پیش دیدم یه ای میل از این دوست دارم که منو به oovoo دعوت کرده. نمی تونین حال منو تصور کنین. انگار یهو قلبم گرفت. (انگار پیر شدم چون اون موقع ها تو این شرایط قلبم تندتر می زد!!) خلاصه ادش کردم و ساعتها نشستم تا آنلاین شه. سریع اپلیکیشن را رو موبایلم دانلود کردم که همیشه آن باشم. .... تا بالاخره دیروز بعد از 2-3 بار چت با هم ساعتی صحبت کردیم. و بعد حس کردم؛ چقدر ما آدمها عوض میشیم. چقدر با اونی که بودیم فرق می کنیم. فکر کردم بعضی آدمها را باید فقط تو خواب و رویا نگه داریم. شاید تو این شرایط اونا را اونجور که دوست داریم می بینیم و تصور می کنیم. نمی دونم. ولی هنوز گیجم!

_____________________________________________

اگر دوست نزدیک شما داره کاری را می کنه که خیلی اشتباهه. عقلا اشتباهه و از شما نظر میخواد چیکار می کنین؟ واسه اینکه شرایطش استرس داره؛ نظر واقعیتون را مخفی می کنین که ناراحت نشه؟

_____________________________________________

کلاس رقص را شروع کردم. اینم از اون کارهاییه که برای خوب کردن مودم انجام دادم. امیدوارم موثر باشه. البته خداییش ازش لذت می برم. اما نمی دونم چرا عادت کردم تو هر لذتی یه مایه غصه داشته باشم. وقتی دختر و پسرهای جوون را تو کلاس می دیدم غصه میخوردم که چرا این لذت سالم و عالی از جوونهای ما دریغ میشه؟ بهم نخندید ولی باور کنین اینجور شرایط کوفتم میشه لذتی که خودم از رقص یا تفریح می برم!

فکر کنم بهتره مدتی ننویسم. چون میدونم مود مسریه و هم شما ها را ممکنه ناراحت کنم هم تصویر بدی از خودم بذارم!

   + مونا ; ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢۸
comment نظرات ()

در ستایش زندگی تا وقتی زنده هستیم!

                                  

دوشنبه تولدمه! یادمه همیشه روز تولدم و نوروز؛ دو روزی بود که منو خیلی خوشحال و هیجانزده می کرد. چند سالیه که دیگه نوروز حال و هوای نوروز را نداره. اینجا هم که دور از حال و هوای ایران دیگه اصلا خبری از نوروز نیست. حتی در این 3 سالی که اینجا هستم؛ هفت سین هم نمی چینم! سال گذشته اتفاقاتی نزدیک تولدم افتاد که باعث شد همه شور و حال تولدی را از دست بدم. از طرفی مدتی بود که حس می کردم از تولدم دیگه خوشحال نمیشم. یه دو هفته پیش با یکی از پرستارهامون که یه خانم 57 ساله هست صحبت می کردم. گفت: خوب واسه تولدت چه برنامه خاصی داری؟ گفتم: هیچ! (البته با اون هیچ معروف فرق داره!!!) گفت: چرا؟ تو خیلی جوونی! باید این روز یه کار و برنامه خاص داشته باشی. من واسه تولدم امسال میخوام از story Bridge بالا برم!

 story Bridge اسم یه پل فلزی بزرگه که از بالای رود بریزبین از مرکز شهر رد میشه. 3 پل در جهان هست که ازش بالا میرن و جزو جاذبه های توریستیه. یکی در سیدنی؛ یکی آکلند (نیوزیلند) و سومی هم بریزبین. این حرفش منو به فکر برد. و همون آن یه جا رزرو کردم. خوشبختانه یکی از دوستان استرالیایی هم باهام اومد و امروز با یه گروه از پل بالا رفتیم. البته فکر نکنید مثل صخره نوردیه! که من انقدر هم ورزشکار نیستم. در حقیقت بالا رفتن از پل از یه راه پله هستش با رعایت تمام موازین ایمنی!

خلاصه تصمیم گرفتم واسه فردا هم با دوستام برنامه هایی داشته باشم و خودمو کمی لوس کنم! این روزها روزهای پر استرس و پرکاری را می گذرونم و فکر می کنم بدون این شادیهای ولو کوچک ؛ زندگی خیلی بیروح میشه!

خوبه که خودمون را بیاد بیاریم و احترام بگذاریم!

 

   + مونا ; ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢۸
comment نظرات ()

قطعه گمشده!***

 

پزشکه و از من یکی دو سالی بزرگتره. تازه مهاجرت کرده و تو شهر کوچیکی در شمال ایالت بعنوان پزشک عمومی کار میکنه. آدم خوبیه که برای راهنمایی در مورد کارهای مهاجرتش با واسطه دوستان مشترک با من تماس گرفت. مدتیه که توخط ازدواج با دختریه و گاهی با من تماس می گیره و در مورد جریاناتشون با من مشورت می کنه. آدم خوبیه.اینو تکرار کردم که در ادامه صحبتم فکر نکنین نظر منفی در مورد این آدم دارم. هروقت با خانم آینده اش در موردی به توافق نمیرسه به من زنگ میزنه و هروقت مدتی زنگ نزنه ؛ میدونم زندگی شیرینه! خوب مثل هرقضیه ازدواجی کلی افت و خیز و کش و واکش تو کاره. تعریف می کنه از بله برون که خونواده عروس درخواست مهریه کرده بودن. میگم خوب مهریه بالایی بهت پیشنهاد ندادن؛ تو چیکار کردی؟ تعریف می کنه چطور با هزار لطایف الحیل بالاخره نظر دختر راعوض کرده و راضیش کرده با یه میزان خیلی پایین خونواده اش را راضی کنه (عروس خانم 10-12 سالی ازش کوچکتره و سالهاست با خونواده مهاجرت کردن و خودش داره دکترا در یه رشته مهندسی میخونه) میگم خوب ؛ معلومه مهریه نظر خونواده بوده و اون خودش واسش مهم نیست. بهت پیشنهاد می کنم که در عوض این گذشت قشنگ ویا طرز فکر قابل تحسینش؛ حقوق اولیه و انسانی که با ازدواج ایرانی ازش گرفته میشه بهش بدی. میگه: مثلا چی؟ میرم یه ساعت بالا منبر که حق تعیین محل اقامت با توافق طرفین؛ حق ادامه تحصیل و کار؛ حق طلاق؛ حق حضانت . اینها حقوقیه که خودبخود بعد از ازدواج ایرانی از زن گرفته میشه و درنتیجه شرایط نابرابری بوجود میاد. چیزهایی که بودنشون تداوم زندگی را تضمین نمیکنه اما نبودنش ممکنه زندگی را تباه کنه. از همه مهمتر اگه معتقدی با یه دختر تحصیلکرده و عاقل داری ازدواج می کنی؛ پس باید اون را به اندازه خودت ذیحق در زندگی مشترک بدونی!... سکوت می کنه و میگه: اون که از اینا خبر نداره و چیزی نگفته؛ پس ولش کن. صداشم در نمیارم!!!!!!!!!!!!

**********************************

دوست زیبایی با تحصیلات بسیار عالی و موقعیت شغلی و اجتماعی ویژه دارم که همیشه فکر می کردم آدمی که بتونه باهاش ازدواج کنه باید خیلی تاپ باشه. 5-4 سال پیش ازدواج کرد. یادمه خیلی کنجکاو بودم ببینم این آدم خوشبخت کیه؟ از جریانات این ازدواج و همه اینا میگذریم.هردو انقدر درگیر کار و زندگی بودیم که مدتها همو ندیدیم. 3 سال پیش رفتم که دعوتش کنم. رفتم محل کارش و راستش را بخواهین کلی هم پز دادم که دوست خانم دکترم!!!!! نمی دونم چرا احساس کردم خوشحال بنظر نمیرسه. ... 1 ماه پیش برای اولین بار انلاین دیدمش و شروع کردیم به چت.... و فهمیدم که 9 ماهه داره جدا زندگی می کنه.از داستان پرماجرا و بعبارتی تحقیر بار زندگیش بگذریم.  الان اسیر دادگاهه که بتونه طلاق بگیره و نمی تونه. مهریه ای هم نداره که اقلا اهرم فشاری برای طلاق وجود داشته باشه!! همه حقوق قبل از ازدواجی هم که داماد با روشنفکری تو بله برون قبول کرده بود هم کشک. چون قباله مهم نیست؛ اینا باید بعدا محضری میشده والا وجهه قانونی نداره!

**************************************

چند وقت پیش رفتم با دو تا از دوستانم که آقایونی هستن مجرد نشستیم به صحبت. هردو تقریبا از یه رابطه تازه بیرون اومده بودن. و از اونجایی که نمیدونم چرا انگار به تیپ من میاد که سمت مامان بزرگی داشته باشم؛ شروع کردن به درد دل. حرفاشون واسم خیلی آشنا میومد. مشابه همون حرفایی بود که همیشه ما خانما تو جمع های خودمون می زنیم. راجع به چی؟ خوب معلومه آدمهای اونور دیوار؛ آقایون! و دیدم انگار همه دردهامون مثل همه. این دادن و گرفتن حق و بی عدالتی های قانونی؛ هیچ کدوم نتونسته که تضمینی برای خوشبختی باشه. همه دارن می گردن دنبال "قطعه گمشده" و همه تنهان!

پی نوشت 1: عنوان مطلب اشاره به دوگانه محشر شل سیلوراستاین داره! 1و 2

پی نوشت 2: شنیدین "خدا خر رو می شناخت بهش شاخ نداد"؟ حالا تصور کنین خدا اشتباه کنه و نشناخته شاخ را بده به خره؛  اونموقع هست که خدا رو دیگه بنده نیست!

   + مونا ; ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٩
comment نظرات ()
← صفحه بعد