پرنده مسافر

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

زنی تنها در آستانه فصلی سرد!

از دوستان دوران راهنماییمه. یادمه اون زمانا دختر خیلی پرانرژی و فعالی بود. از یه خونواده خیلی معمولی و میشه گفت  تنها بچه اون خانواده بود که تو درسش جدی بود. البته درسش متوسط بود اما خیلی به کارهای آزمایشگاهی علاقه داشت. همیشه کلید آزمایشگاه مدرسه دست اون بود. کلاس سوم راهنمایی که بودیم، عشق رفتن به خارج بسرش زد. تو فکر آلمان بود. همش تو خط یادگیری زبان آلمانی بود و دیگه درس را جدی نمی گرفت. سال اول دبیرستان را با همین بازیگوشیهاش مردود شد. واسه هممون عجیب بود. خلاصه اینکه از همون موقع تقریبا برنامه هاش از ما جدا شد. من رفتم ریاضی فیزیک و او علوم تجربی با یه سال فاصله. اما خوب ارتباطمون را حفظ کردیم. اون یه دختر سرتا پا انرژی بود. خلاصه خدارو شکر از فکر آلمان بیرون اومد. اما همچنان بلندپروازیهاش ادامه داشت. کنکور قبول نشد. رفت سرکار. بعد از مدتی  با یه آقای بسیار خوش تیپ که وکالت خونده بود ازدواج کرد و سر یه سال هم بچه دار شد. کمتر می دیدمش. اما تلفنی با هم درارتباط بودیم....تا اینکه 5-6 سال پیش یه بار زنگ زد که میخوام حتما ببینمت. زنی که روبروم تو کافی شاپ نشسته بود خیلی شباهتی به اون دختری که می شناختم نداشت.بیش از ظاهرش منظورم روحیه اش هست. اون دختر مصمم و آتش پاره و شلوغ شده بود یه زن ساکت و عصبی و مضطرب. از مشکلاتش با همسرش گفت. که قسمتیش مسائل فیزیولوژیک زناشویی بود و میخواست بعنوان یه پزشک در میون بذاره. غیر اینکه شوهرش اونو بلحاظ مالی، ادامه تحصیل و کار محدود کرده بود. شده بود یه زن خونه دار. فقط دلش به دخترش خوش بود. راهنماییش کردم پیش مشاور و همینطور یکی از دوستام که متخصص زنان بود... جنگید، سخت جنگید تا تونست شوهرش را راضی کنه که بذاره درس بخونه و بره سرکار... من انقدر درگیر مسائل زندگی خودم بودم که  ازش بیخبر بودم. فقط تو تماسهای گاه به گاه و کوتاهمون می گفت که داره پیام نور زبان میخونه و خیلی خوشحال بود. تا چند روز پیش که تو یاهو مسنجر برام پیغام گذاشت. بهش زنگ زدم .....طلاق گرفته بود! خوب خیلی تعجب نکردم. تازگیها راستش وقتی احوال دوستام را می پرسم شنیدن یکی دو خبر طلاق برام عادی شده. اما معمولا اکثر دوستام شرایط مالی و اجتماعی مستقل دارن. اما این یکی.... میگفت 3 سال دپرشن شدید داشته.درحدی که کارش به چند بار خودکشی و بستری کشیده. 7 ماهه که شوهرش از خونه رفته و تو دفترش اقامت داره. با زنهای زیادی در ارتباطه. تعجب کردم. اونکه مشکل ضعف جنسی داشت حالا چی شده؟... گویا یه سفر به تایلند درمانش کرده بوده و از اونموقع.....!!! خلاصه دوستم از کتکها و تحقیرهایی که دیده بود گفت. از اینکه بزور و از ترس مجبور شده که وکالت هرچی داشته و نداشته به شوهرش بده. از اینکه با توجه به شغل و اطلاعات همسرش عملا همه راه های قانونی به روش بسته است و هیچ قانونی ازش حمایت نمی کنه. از اینکه تا دریافت حکم نهایی پیش دخترشه و بعد بدون یک  ریال مهریه یا هیچ دارایی باید جداشه. خونواده اش هم هرکدوم یه مشکلی دارن و عملا هیچ ساپورتی نداره. می گفت تو 7 ماهی که رفته تونستم داروهام را کم کم با کمک روانپزشک قطع کنم و الان یه کار تدریس پیدا کردم. امیدش به این بود که شوهرش یه سرپناهی در اختیارش بذاره.اونی که باهاش حرف زدم اون دختری نیست که من می شناختم. بعد از 17 سال زندگی؛ من یه زن غمگین، تنها و بی سرپناه را دیدم. دختری که هیچ امیدی به زندگی نداره و ..... 

پی نوشت 1: این روزا تو دلم چی می گذره؟ نمی دونم. شب تا صبح پای کامپیوتر و چک کردن همه سایتها در مورد اخبار ایران.شاید اگه این پست را بخونین کمی حسم را درک کنین. دوری خیلی دردناکه. باور کنین! 

پی نوشت 2: عنوان پست؛ حتما میدونین دیگه....فروغ!

   + مونا ; ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٦
comment نظرات ()

دوباره بر می گردم!

می دونم کار خوبی نیست همینجوری بی خداحافظی و بی خبر بذاری بری. اما باور کنین اصلا دست و دلم به نوشتن نمیره. سرم شلوغ هست اما بهرحال همیشه میشه وقت واسه هرکاری پیدا کرد پس بهانه وقت را نمیارم.

تنبلیم میاد؟...نه فکر نمی کنم. شاید خیلی ساده تو مود نوشتن نیستم. البته تو این مدت اتفاقات خیلی زیاد و مهمی تو زندگیم افتاد. اتفاقات خوب و بد. از اون بداش هم میخوام بعنوان تجربه یاد کنم. تجربه هایی که براش بهای زیادی هم پرداختم. اما خوب باید مثبت فکر کنم. برآیند مجموع این اتفاقات به سمت استقلال و ثبات بیشتر زندگیم پیش رفت. 

راستش خیلی هم پیش میومد که بخوام بنویسم. و حتی درد دل کنم. اما خوب گاهی حس می کنم خیلی هم تو این وبلاگ راحت نیستم. بهرحال خوشبختانه یا متاسفانه تعدادی از خواننده های وبلاگ آشنا هستن و طبیعتا این راحتی را برای نوشتن عریان هرچی تو دلم هست ازم می گیره.

در هرحال هستم. زنده ام. فعالم و امیدوار و شدیدا افتادم تو فاز خرخونی!! سالی که در پیشه سال خیلی مهم و سختیه واسم و باید تو امتحاناتم موفق بشم که بعد از اون همه چی دیگه میفته تو سرازیری. اما جدا همین الان فکرش را که می کنم اگر زندگی بدون این فراز و نشیب ها باشه هم خیلی چیزها کم داره!

یکمی دوباره زندگیم تک قطبی شده؛ کار و درس! کلاس رقص و مهمون بازی هم تعطیل! البته تا 2 ماه دیگه دارم به یه شهر دیگه که دوساعته شهر فعلی هست میرم برای کار سال بعدم. من همیشه عاشق تغییر و رفتن به جاهای جدید بودم. فکر کنم این اتفاق خوبیه. وقتی امتحانام را پاس کنم کلی وقت دارم جاهای جدید راببینم.

در مجموع خوشحالم و امیدوار و شاکر بخاطر همه چیزهای خوبی که نصیبم شده و همه چیزهای بدی که ازم دور شده....اون یه ذره ناخوشی های زندگی هم میذارم بحساب تلنگر که بیشتر قدر داشته ها را بدونم. .... خوب خیلی این پست کسالت بار شد.

فقط اومدم بگم: همه چی آرومه! ... من هستم و ممکنه تا مدتی کمرنگ باشم اما خدا بخواد سال دیگه خوشحال و امیدوار با یعالمه داستان بر می گردم!!!!!

   + مونا ; ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۸
comment نظرات ()

دلنوشت

کم کم یاد خواهی گرفت

تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند

و

هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.

 

کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی

یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.

 

خوزه لوییس بورخس


پی نوشت1: یعنی ما آدمها انقدر از هم غریبه شدیم که دیگه زبون هم را هم نمی فهمیم؟!

پی نوشت2: گاهی فقط به یکی احتیاج داری که در آرامش بشینه و به حرفات گوش کنه. حتی انتظار نداری نوازشت کنه یا تاییدت. فقط گوش کنه. انتظار زیادی نیست. اما همون هم پیدا نمی کنی!

   + مونا ; ٥:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٩
comment نظرات ()

حالم خوبه؛ حالم خوب نیست!!

دلم خیلی گرفته. نپرسید چرا که خودمم نمی دونم. هرچند دیروز دو تا خبر خوب از خونواده شنیدم. اما عجیب حالم بده. یعنی الان چند وقته اینطوریم. دست خودمم نیست. انگار گیجم. مثل آدمی که شوکه شده. شاید ظرفیت استرس پذیریم کم شده. میگم استرس بعضی هاش همون خبرهای خوبه.

مثلا یه اتفاق جالب پیدا کردن یه دوست عزیز بعد از 17 ساله. دوستی که باید حرفی رو 17 سال پیش بهش میزدم اما نتونستم. و در تمام این 17 سال تو ذهنم داشتم حرفم را بهش میزدم و فکر می کردم اون منو نمی بخشه... باور کنین تب ندارم. هذیان هم نمیگم. الان هم درسته سرحال نیستم اما در نهایت سلامت روحی و روانی دارم اینا را می نویسم. عجیبه. این دنیای اینترنت واسه خودش چه ها که نمی کنه. هفته پیش دیدم یه ای میل از این دوست دارم که منو به oovoo دعوت کرده. نمی تونین حال منو تصور کنین. انگار یهو قلبم گرفت. (انگار پیر شدم چون اون موقع ها تو این شرایط قلبم تندتر می زد!!) خلاصه ادش کردم و ساعتها نشستم تا آنلاین شه. سریع اپلیکیشن را رو موبایلم دانلود کردم که همیشه آن باشم. .... تا بالاخره دیروز بعد از 2-3 بار چت با هم ساعتی صحبت کردیم. و بعد حس کردم؛ چقدر ما آدمها عوض میشیم. چقدر با اونی که بودیم فرق می کنیم. فکر کردم بعضی آدمها را باید فقط تو خواب و رویا نگه داریم. شاید تو این شرایط اونا را اونجور که دوست داریم می بینیم و تصور می کنیم. نمی دونم. ولی هنوز گیجم!

_____________________________________________

اگر دوست نزدیک شما داره کاری را می کنه که خیلی اشتباهه. عقلا اشتباهه و از شما نظر میخواد چیکار می کنین؟ واسه اینکه شرایطش استرس داره؛ نظر واقعیتون را مخفی می کنین که ناراحت نشه؟

_____________________________________________

کلاس رقص را شروع کردم. اینم از اون کارهاییه که برای خوب کردن مودم انجام دادم. امیدوارم موثر باشه. البته خداییش ازش لذت می برم. اما نمی دونم چرا عادت کردم تو هر لذتی یه مایه غصه داشته باشم. وقتی دختر و پسرهای جوون را تو کلاس می دیدم غصه میخوردم که چرا این لذت سالم و عالی از جوونهای ما دریغ میشه؟ بهم نخندید ولی باور کنین اینجور شرایط کوفتم میشه لذتی که خودم از رقص یا تفریح می برم!

فکر کنم بهتره مدتی ننویسم. چون میدونم مود مسریه و هم شما ها را ممکنه ناراحت کنم هم تصویر بدی از خودم بذارم!

   + مونا ; ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢۸
comment نظرات ()

در ستایش زندگی تا وقتی زنده هستیم!

                                  

دوشنبه تولدمه! یادمه همیشه روز تولدم و نوروز؛ دو روزی بود که منو خیلی خوشحال و هیجانزده می کرد. چند سالیه که دیگه نوروز حال و هوای نوروز را نداره. اینجا هم که دور از حال و هوای ایران دیگه اصلا خبری از نوروز نیست. حتی در این 3 سالی که اینجا هستم؛ هفت سین هم نمی چینم! سال گذشته اتفاقاتی نزدیک تولدم افتاد که باعث شد همه شور و حال تولدی را از دست بدم. از طرفی مدتی بود که حس می کردم از تولدم دیگه خوشحال نمیشم. یه دو هفته پیش با یکی از پرستارهامون که یه خانم 57 ساله هست صحبت می کردم. گفت: خوب واسه تولدت چه برنامه خاصی داری؟ گفتم: هیچ! (البته با اون هیچ معروف فرق داره!!!) گفت: چرا؟ تو خیلی جوونی! باید این روز یه کار و برنامه خاص داشته باشی. من واسه تولدم امسال میخوام از story Bridge بالا برم!

 story Bridge اسم یه پل فلزی بزرگه که از بالای رود بریزبین از مرکز شهر رد میشه. 3 پل در جهان هست که ازش بالا میرن و جزو جاذبه های توریستیه. یکی در سیدنی؛ یکی آکلند (نیوزیلند) و سومی هم بریزبین. این حرفش منو به فکر برد. و همون آن یه جا رزرو کردم. خوشبختانه یکی از دوستان استرالیایی هم باهام اومد و امروز با یه گروه از پل بالا رفتیم. البته فکر نکنید مثل صخره نوردیه! که من انقدر هم ورزشکار نیستم. در حقیقت بالا رفتن از پل از یه راه پله هستش با رعایت تمام موازین ایمنی!

خلاصه تصمیم گرفتم واسه فردا هم با دوستام برنامه هایی داشته باشم و خودمو کمی لوس کنم! این روزها روزهای پر استرس و پرکاری را می گذرونم و فکر می کنم بدون این شادیهای ولو کوچک ؛ زندگی خیلی بیروح میشه!

خوبه که خودمون را بیاد بیاریم و احترام بگذاریم!

 

   + مونا ; ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢۸
comment نظرات ()

قطعه گمشده!***

 

پزشکه و از من یکی دو سالی بزرگتره. تازه مهاجرت کرده و تو شهر کوچیکی در شمال ایالت بعنوان پزشک عمومی کار میکنه. آدم خوبیه که برای راهنمایی در مورد کارهای مهاجرتش با واسطه دوستان مشترک با من تماس گرفت. مدتیه که توخط ازدواج با دختریه و گاهی با من تماس می گیره و در مورد جریاناتشون با من مشورت می کنه. آدم خوبیه.اینو تکرار کردم که در ادامه صحبتم فکر نکنین نظر منفی در مورد این آدم دارم. هروقت با خانم آینده اش در موردی به توافق نمیرسه به من زنگ میزنه و هروقت مدتی زنگ نزنه ؛ میدونم زندگی شیرینه! خوب مثل هرقضیه ازدواجی کلی افت و خیز و کش و واکش تو کاره. تعریف می کنه از بله برون که خونواده عروس درخواست مهریه کرده بودن. میگم خوب مهریه بالایی بهت پیشنهاد ندادن؛ تو چیکار کردی؟ تعریف می کنه چطور با هزار لطایف الحیل بالاخره نظر دختر راعوض کرده و راضیش کرده با یه میزان خیلی پایین خونواده اش را راضی کنه (عروس خانم 10-12 سالی ازش کوچکتره و سالهاست با خونواده مهاجرت کردن و خودش داره دکترا در یه رشته مهندسی میخونه) میگم خوب ؛ معلومه مهریه نظر خونواده بوده و اون خودش واسش مهم نیست. بهت پیشنهاد می کنم که در عوض این گذشت قشنگ ویا طرز فکر قابل تحسینش؛ حقوق اولیه و انسانی که با ازدواج ایرانی ازش گرفته میشه بهش بدی. میگه: مثلا چی؟ میرم یه ساعت بالا منبر که حق تعیین محل اقامت با توافق طرفین؛ حق ادامه تحصیل و کار؛ حق طلاق؛ حق حضانت . اینها حقوقیه که خودبخود بعد از ازدواج ایرانی از زن گرفته میشه و درنتیجه شرایط نابرابری بوجود میاد. چیزهایی که بودنشون تداوم زندگی را تضمین نمیکنه اما نبودنش ممکنه زندگی را تباه کنه. از همه مهمتر اگه معتقدی با یه دختر تحصیلکرده و عاقل داری ازدواج می کنی؛ پس باید اون را به اندازه خودت ذیحق در زندگی مشترک بدونی!... سکوت می کنه و میگه: اون که از اینا خبر نداره و چیزی نگفته؛ پس ولش کن. صداشم در نمیارم!!!!!!!!!!!!

**********************************

دوست زیبایی با تحصیلات بسیار عالی و موقعیت شغلی و اجتماعی ویژه دارم که همیشه فکر می کردم آدمی که بتونه باهاش ازدواج کنه باید خیلی تاپ باشه. 5-4 سال پیش ازدواج کرد. یادمه خیلی کنجکاو بودم ببینم این آدم خوشبخت کیه؟ از جریانات این ازدواج و همه اینا میگذریم.هردو انقدر درگیر کار و زندگی بودیم که مدتها همو ندیدیم. 3 سال پیش رفتم که دعوتش کنم. رفتم محل کارش و راستش را بخواهین کلی هم پز دادم که دوست خانم دکترم!!!!! نمی دونم چرا احساس کردم خوشحال بنظر نمیرسه. ... 1 ماه پیش برای اولین بار انلاین دیدمش و شروع کردیم به چت.... و فهمیدم که 9 ماهه داره جدا زندگی می کنه.از داستان پرماجرا و بعبارتی تحقیر بار زندگیش بگذریم.  الان اسیر دادگاهه که بتونه طلاق بگیره و نمی تونه. مهریه ای هم نداره که اقلا اهرم فشاری برای طلاق وجود داشته باشه!! همه حقوق قبل از ازدواجی هم که داماد با روشنفکری تو بله برون قبول کرده بود هم کشک. چون قباله مهم نیست؛ اینا باید بعدا محضری میشده والا وجهه قانونی نداره!

**************************************

چند وقت پیش رفتم با دو تا از دوستانم که آقایونی هستن مجرد نشستیم به صحبت. هردو تقریبا از یه رابطه تازه بیرون اومده بودن. و از اونجایی که نمیدونم چرا انگار به تیپ من میاد که سمت مامان بزرگی داشته باشم؛ شروع کردن به درد دل. حرفاشون واسم خیلی آشنا میومد. مشابه همون حرفایی بود که همیشه ما خانما تو جمع های خودمون می زنیم. راجع به چی؟ خوب معلومه آدمهای اونور دیوار؛ آقایون! و دیدم انگار همه دردهامون مثل همه. این دادن و گرفتن حق و بی عدالتی های قانونی؛ هیچ کدوم نتونسته که تضمینی برای خوشبختی باشه. همه دارن می گردن دنبال "قطعه گمشده" و همه تنهان!

پی نوشت 1: عنوان مطلب اشاره به دوگانه محشر شل سیلوراستاین داره! 1و 2

پی نوشت 2: شنیدین "خدا خر رو می شناخت بهش شاخ نداد"؟ حالا تصور کنین خدا اشتباه کنه و نشناخته شاخ را بده به خره؛  اونموقع هست که خدا رو دیگه بنده نیست!

   + مونا ; ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٩
comment نظرات ()

بکدامین گناه؟

 

خبر تاسف بار و بلکه دردناکی را در وبلاگ اورژانس یکی از بیماستانها خوندم در مورد دستگیری یکی از پزشکان رزیدنت اورژانس بجرم مشارکت در قتل!!!! یکی از بیمارانش که یک هفته بعد از ترخیص از اورژانس فوت شده بود. باورش دیگه خیلی مشکل نیست. در کشوری که هیچ چی سرجاش نیست. طرف علنی توروز روشن جلو چشم همه اسید تو صورت دختر بیگناه می پاشه؛ اون یکی از یه شکنجه گربی رحمتر بچه خودش را با سبعیت تمام شکنجه روحی و جسمی می کنه و راست راست می گرده تازه بچه را هم دوباره بهش پس میدن. اونوقت پزشکی که داره برای شفا و نجات جان مردم تلاش می کنه دستگیر میشه. خیلی از شما پزشک نیستید و شاید دورنمایی که از یه پزشک دارید؛ متخصصین پولدار با مطبهای بالای شهر هستن که یه زندگی عالی دارن. اما بذارین واستون یه کوچولو توصیف کنم زندگی یه رزیدنت در ایران رو.

اولا در بهترین حالت که این فرد بتونه در همون سال اول در 18 سالگی سد کنکور را بگذرونه؛ 7 سال درس بخونه (که این درس خوندن در 2 کلمه خلاصه میشه اما استرس و فشارش کافیه که خیلی ها را واقعا از پا بندازه و الان بیش از این توضیح نمیدم) بعد یا میره سربازی یا طرح که اونجا هم با یه حقوق کمتر از بخور و نمیر باید در سن 25 سالگی هنوز هم چشم به کمک های والدین داشته باشه ؛ غیر از اینکه  بار انواع تحقیر و توهین و سختی را بدوش بکشه. بعد باید زمانی نامعلوم (بسته به پشتکارو صد البته شانس ) را بذاره واسه درس خوندن که وارد تخصص بشه. خوب خدارو شکر که به اینجا رسید و فکر می کنه از پزشک عمومی بودن راحت شده. اما بعدش چی؟

من تو اورژانس ایران کار کردم. ساعات کار طاقت فرسا و نداشتن وقت کافی برای استراحت یا حتی خوردن غذا (که بسیار خطرناکه و ریسک خطای پزشکی را بدون شک بالا میبره) تعداد بسیار زیاد و نامتناسب بیماران که بار درد و مشکلات مالی اونها هم (برخلاف تصور عامه مردم) خودش استرسی وحشتناکه از مهمترین مسابلیه که هر پزشکی با اون دست به گریبانه. یکی از مایه های فرار من از این سیستم؛ ناکارآمدی درمان بدلیل محدودیت توان مالی بیمار و ناتمام گذاشتن درمان یا عدم قبول بستری در بیمارستان و عدم حمایت مالی اونها و نبودن یه سیستم بیمه کارآمد بود. بعد فشار پرستاران که سریع تخت اورژانس را خالی کنید تا مریض بعدی را ببینین. عدم وجود ساپورت کافی از طرف اساتید بدلایل بی شمار. تصور کنین پزشکی را که در مضیقه مالی و تحت هزاران فشار مختلفه و تو این شرایط مجبوره طبابت کنه!

از وقتی این خبر راخوندم؛ همش تو فکرم و ناخودآگاه سیستم ایران را با اینجا مقایسه می کنم. من 2 سال پیش یه مریض 84 ساله داشتم که باشکایت اسهال اومده بود. همکار من تو اورژانس مریض را دیده بود و در پایان شیفتش به من مریض را معرفی کرد. گفت که نوارقلب مریض طبیعی بوده و ما فقط منتظر جواب آزمایشاتیم. رفتم مریض را دیدم. با وجود سنش؛ ظاهرا مریض احوال نبود. حافظه خوبی داشت. تو معاینه چیز خاصی پیدا نکردم. فشارش خوب بود. جواب آزمایشات خونی همه طبیعی بود و در مدت حضورش در اورژانس اصلا اسهال نداشت. غذاش را خورد و مشکل تهوع هم نداشت. کلی هم واسم از همسرش تعریف کرد که آلزایمر داره و از ش داره نگهداری می کنه و حتی گاهی با هم تانگو می رقصن. خلاصه هیچ موردی پیدا نکردیم و مرخصش کردیم. فرداش یه تلفن از پلیس داشتم که بهم خبر مرگ اون مریض را در خونه دادن. شوکه شدم. پلیس از من اطلاعات دقیق در مورد مریض خواست و من واسشون تلفنی توضیح دادم و گفتم که همه اینا دقیق در پرونده مریض ثبت شده. بعد معاون درمان بیمارستان (سایمون) اومد تا با من حرف بزنه. من با توجه به شرایطم که مهاجر بودم و تازه کارم را شروع کرده بودم طبعا ثبات خوبی در شرایطم نداشتم و انتظار هر خبری را داشتم.  سایمون منو برد دفترش؛ بهم یه فنجون قهوه تعارف کرد و گفت من در جریان کامل قضیه هستم. میدونم تو الان چه استرسی داری. من میدونم با این استرس سخته الان مریض ببینی. فکر کردم شاید احتیاج داری در این مورد حرف بزنی تا آرامش پیدا کنی. ما کارتورا دیدیم و میدونیم خیلی دقیقی......این حرفا و ساعتی که سایمون با وجود مشغله کاریش برام گذاشت مثل آبی بود که رو آتیش بریزن. در سیستمی که به تو بعنوان یه آدم احترام میذارن. به نوشته های تو که در حکم یه سند قانونیه اعتماد دارن (برخلاف قاضی که به این پزشک گفته از کجا معلوم تو پرونده بیمار دروغ ننوشته باشی؟!!!) شما فکر می کنین من پزشک چطور با مریضم رفتار میکنم؟ ... احترام متقابل و حس اعتماد بیش از هر اضافه حقوقی برای پزشک ارزش داره.

نمی خوام سیستم ایران را بیش از این مقایسه کنم که احتیاجی به توضیح نداره. از سیستم قضایی فشل ایران هم انتظار معجزه نمیره که خانه از پای بست ویران است. اما برای سلامت  خودمون؛ خانوادمون و عزیزانمون که نیازمند یه سیستم بهداشتی سالم و پزشکانی امیدوار و علاقمند هستند و برای جلوگیری از فرار بیشتر پزشکان امروز باید کاری کرد. شاید فردا دیر باشه!!!

پی نوشت: همین الان خوندم که خوشبختانه این پزشک از زندان آزاد شده و عجیب اینکه همین امشب سر شیفت میره!!! در هرحال ضمن آرزوی رحمت برای بیمار و صبر برای خونواده اش؛ امیدوارم این جریان به شکلی منطقی تموم شه!

پی نوشت2: این پست رو هم توصیه می کنم بخونین. شرح مصیبت نیست؛ بلکه وقایع نگاریست بدون هیچ اغراقی!

 

   + مونا ; ٧:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/۳
comment نظرات ()

Meetup plan

گروه هایی هستند که تحت "meetup plan"  اگه سرچ کنین؛ در زمینه های مختلف و شهر های مختلف میتونین پیدا کنین. مثلا اگر شما به کمپینگ علاقه دارید یا رقص یا عکاسی یا قهوه خوردن در کافه یا شنا یا آشپزی و هرچیز دیگه که فکرش را بکنین؛ میشه از این گروه ها پیدا کرد. بعد میتونین تو این گرو هها  عضو شین و برنامه هاشون را دریافت کنین و هروقت علاقه بودید تو برنامه هاشون شرکت کنین. من عضو یه گروه به اسم" Happy campers & bush walkers"  شدم. البته میدونین که با داشتن یه زندگی پراسترس داشتن این تفریحات ضروریه؛ هرچند من با استرس درس خوندن به این برنامه ها نمی رسم. اما جمعه شب تو برنامه شام در یه رستوران شرکت کردم. جمعی 10 نفره بودیم. یه جوون مصری؛ یه خانم پرستار استرالیایی؛ یه پسر موبلند آمریکایی؛ یه دختر خوشگل آمریکای جنوبی؛ 2 خانم مسن استرالیایی ؛ یه خانم بیزینس وومن استرالیایی (که دست بر قضا عاشق غذاهای ایرانی بود و از من بهتر طرز درست کردن اونها را بلد بود و قرار شد یه بار منو برای نشون دادن دستپختش دعوت کنه!!!) و مسئول گروه. جمع جالبی بود. آشنایی با آدمهایی که هیچ وجه مشترکی نداشتیم الی علاقه نشون دادن به برنامه های پیاده روی در جنگل و کمپینگ. بعد از شام 4 نفری شدیم که تصمیم گرفتیم بریم یه مرکز رقص تانگو. من که فقط تماشاچی بودم. دیدن خانمها و آقایونی که با هنرمندی تانگو می رقصیدن برای من کلی هیجان انگیز بود. قدم های ظریف و حساب شده و گردش های زیبا.... و در اون لحظه بیاد تانگوی آخر شب تو جشن های عروسی ایرانی افتادم که متاسفانه اصلا قابل مقایسه نبود!

   + مونا ; ٤:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱۸
comment نظرات ()

چه بر سر مردان آمده است؟

یکی از دوستان لینکی در مورد معرفی یه کتاب در فیس بوک گذاشته بود که برای من خیلی جالب بود. شاید چون خیلی بهش فکر کرده بودم.  

در توضیح این کتاب آمده: " از حوالی دهه ۹۰ میلادی، پژوهشگران از افزایش نسل جدیدی از مردان در جهان می‌گویند که به نظر می‌رسد اصراری ندارند که «بزرگ» شوند. نمونه‌های آن را هم می‌توان در تمام شهرهای بزرگ دنیا دید؛ نسل جدیدی از مردان جوان که تمایل و شتابی برای زندگی جدی و تعهدات آن ندارند....از دید خانم «هیموویتز»، زنان جوان نسل جدید که زندگی مادی مستقل و به نسبت خوبی را برای خود تهیه دیده‌اند، صدای اعتراض‌شان نسبت به این مردان «نوجوان» بلند شده است. این اواخر، بسیاری از زنان معترض به ناچار از خیر پیوند با فردی به عنوان«شوهر» گذشته‌اند. زنان نیز به زندگی مجردی و نداشتن تعهد خانوادگی تمایل پیدا کرده‌اند. طیف رو به افزایش زنان فوق در پی هشدار ساعت بیولوزی‌شان در مورد مادر شدن، به سمت بانک‌های فروش « اسپرم» می‌روند تا پدری را برای یک روز بخرند."

 

من نمی خوام در این زمینه بحث کنم چون خیلی مردها هم در دایره این تعریف ممکنه نگنجند. اما بشدت با این نوشته موافقم. بخش بزرگی از این مردها اونهایی هستند که بخاطر پسر بودنشون خیلی مورد توجه در خانواده بودن و در بزرگی هم وابستگی به پدر مادر و به عبارتی "بچه ننه" بودنشون سرجاشه....مردهایی که به بهانه متجدد بودن و قبول استقلال زن و روشنفکری بتدریج تمام مسئولیت زندگی را بگردن زن میندازن....مردانی که حتی در اداره خانواده و کار اولویت را به سلیقه و علاقه خودشون میدن...مردانی که تمایلی به ازدواج ندارن چون آنچه دنبالشن براحتی دم دستشونه و ترجیح میدن زیر بار مسئولیت نرن. ...متاسفم اگه تند رفتم و ممکنه خوشتون نیاد.....اما دلم پره از مردای اینجوری!

   + مونا ; ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱٥
comment نظرات ()

چرت و پرت های هذیانی!

بعضی اخبارها علاوه برا اینکه خوندنشون درد داره؛ غیر قابل باورن! یعنی ممکنه مردم ما انقدر بیرحم شده باشن؟

البته با اون درس های اخلاق پزشکی که در دانشگاه توسط یه استاد؟- آخوند به ما میدادن و کلا خلاصه میشد در شرح حوری های بهشتی ؛ انتظار بیشتر از این هم نمی ره!

شایدم این یه راه بی دردسر اخراج راننده ها و کارگران خدماتیه. راهی که نه باعث جلب اذهان عمومی و طرفداری از اونا میشه و نه اعتراضی بدنبال داره. درهرحال پشت این جریانات هردلیلی باشه اصل قضیه را توجیه نمی کنه. دردمندانی که به امید درمان رفتن بیمارستان یا بدنبال سرپناهی بعد از درد انگ جذامی خوردن . نمی دونم چی بسرشون اومده اما بیش از اون نمی دونم چی بسر انسانیت و حداقل احساس  وظیفه انسانی در ایران اومده!

------------------------------------------------

بیش از یه هفته است که صبح تا شبمون شده پرنس ویلیام و کیت میدلتون. خداروشکر تا ساعتی دیگه عروسی می کنن.  دختری از یه روستای با 2000 نفر سکنه (و البته خانواده ای ثروتمند) داره به ملکه آینده انگلیس تبدیل میشه. اتفاق بزرگیه که مردم را حسابی هیجانزده کرده. البته کار سختیه که جاپای جای پرنسس دایانا بذاره!

------------------------------------------------

امشب شبکارم! دوست داشتم خونه باشم و مراسم را ببینم!

امروز صبح یکی از اون فیلمهای تیپیک هالیوودی را از تلویزیون تماشا می کردم و لذت می بردم. فکر می کنم از خیلی جهات فکری با سنم پیش رفتم. اما هنوز هم از تماشای فیلمهای رومانتیک که ایده آل و رویای یه دختر 14 ساله هست لذت میبرم و هیجانزده میشم.هرچندکه هیچوقت در واقعیت پیش نمیاد! :-(( 

 پی نوشت: بالاخره عروسی هم انجام شد و همه کنجکاوی ها راجع به لباس عروس و ارایش مو و اینکه به سرش گل میزنه یا تاج به آخر رسید. و خیال همه راحت شد. هرچند همین اتفاقاته که گردش پول را در یه کشور زیاد می کنه و گاهی حتی رو افزایش ارزش اون تاثیر میذاره.

پی نوشت٢: عروسی سلطنتی را در آی سی یو تماشا کردم. واسم بی اهمیت بودن مراسم از دید پرستارهای استرالیایی جالب بود. برخلاف آنچه که تو تلویزیون نشون میده که مردم هیجانزده هستن و شادی می کنن در همه کشور ها و مستعمرات و غیره. ظاهرا استرالیایی ها یجورایی چشم ندارن انگلیسی هارا ببینن. البته اونا هم واسشون تاقچه بالا میذارن. خلاصه دوباره می رسیم به اینکه آسمون همه جا یه رنگه. اینجا هم تلویزیون ماجراهارا کمی خلاف واقع نشون میده!!

پی نوشت ٣: یه مریض داریم که خانمی ۶۶ سالست. ظاهرا دارو خورده به قصد خودکشی. در ٣ ماه اخیر اتفاقات دردناک زیادی واسش افتاده. اول سگش و بعد طوطیش مردن!!!!! وقتی تازه اومده بودم این جریانات واسم مسخره بود. اما الان درک می کنم. یه آدم تنها که هیچ فامیلی نداره طبیعیه که دلشو به حیوون خونگیش خوش کنه. جالبه این خانوم با پارتنرش که یه خانوم دیگس زندگی می کنه. دیگه از جزئیات لطفا نپرسین!!!!!

   + مونا ; ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٩
comment نظرات ()
← صفحه بعد